<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فیلم و کتاب &#8211; یوزال مگ</title>
	<atom:link href="https://yuzal.com/mag/movie-book/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://yuzal.com/mag</link>
	<description>مجله مواد غذایی و آموزشی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 03 Feb 2019 17:22:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.7.2</generator>
	<item>
		<title>مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%da%a9%d8%a8-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d9%85-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%da%a9%d8%a8-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d9%85-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[eli]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 03 Feb 2019 17:22:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجله مواد غذایی یوزال مگ]]></category>
		<category><![CDATA[من شیطان نیستم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=1783</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم کسی که لبخندی همیشگی در چهره اش وجود دارد ، می خواهد یک مشکلِ</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%da%a9%d8%a8-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d9%85-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/">مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم</p>
<p>کسی که لبخندی همیشگی در چهره اش وجود دارد ، می خواهد یک مشکلِ تقریبا وحشتناک را پنهان کند &#8230;</p>
<p>&#8220;گرتا گوستافسون&#8221;</p>
<p>لحظه ها را گذراندیم<br />
که به خوشبختی برسیم ؛</p>
<p>غافل از آنکه<br />
لحظه ها همان خوشبختی بودند&#8230;</p>
<p>دکتر_علی_شریعتی</p>
<p>برخی آدم ها به یک دلیل<br />
از مسیر زندگی ما می‌گذرند<br />
تا به ما درس هایی بیاموزند ؛<br />
که اگر می‌ماندند<br />
هرگز یاد نمی گرفتیم&#8230;</p>
<p>خسرو شکیبایی</p>
<p>من آدم خوبیم ولی فرشته نیستم،<br />
مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم؛<br />
من فقط یک دختر کوچک در دنیایی بزرگ هستم که به دنبال شخصی میگرده تا بهش عشق بورزه&#8230;</p>
<p>مرلین_مونرو</p>
<p>برای روز مبادا، حاجی به مذهب هم معتقد بود ، اگرچه با خودش می‌گفت : &#8220;کی از آن دنیا برگشته؟ اگر راست باشه&#8221;! &#8230;<br />
و مثل عقاید سیاسی اش به آن دنیا هم اعتقاد محکمی نداشت &#8230; مگر با پول نمی‌شد حج و نماز و روزه را خرید؟<br />
پس هرکس پول داشت ، می توان دو دنیا را داشت .</p>
<p>صادق هدایت</p>
<p>مجله مواد غذایی یوزال مگ بروزترین مطالب</p>
<p>دیروز همسایه ام ,<br />
از گرسنـــگی مرد!<br />
در عزایش ,<br />
گوسفندها سربریدند</p>
<p>این دروغ را قبول نکنید:</p>
<p>اگر در جامعه ای کسانی فقرا را به صبر دعوت کردند که میدان را برای یغماگران باز بگذارند و بگویند صبور باش خدا در آخرت به تو عوض میدهد این سخن ،سخن اسلام نیست!</p>
<p>دکتر بهشتی</p>
<p>به قومی مبتلا شدیم<br />
که فکر میکنند خدا جز آن ها،<br />
کس دیگری را هدایت نکرده است.</p>
<p>ابوعلی سینا</p>
<p>پدرم همیشه میگفت:<br />
یادت باشه این مملکت رو قانون اداره نمیکنه، لذا نباید بذاری کار به جایی بکشه که از قانون کمک بخوای<br />
پدرم قاضی بود &#8230;.</p>
<p>علی محمد افغانی<br />
<span class="emoji  emoji-spritesheet-1" title="leaves">نیچه چنین میگوید که افسردگی به انسان<br />
فرصت اندیشیدن نمی‌دهد.</p>
<p>بنابراین برای نادان نگه‌داشتن انسان؛<br />
باید به هر روش ممکن اندوهگینش کرد&#8230;</p>
<p>حکایت ما ایرانیاست&#8230;</p>
<p></span></p>
<p>هنگام مواجهه با افسردگی، به او لبخند بزنید!<br />
افسردگی شما را احمق میپندارد و به سراغ کس دیگری میرود!</p>
<p>رابرت دنیرو</p>
<p>وقتی که گرفتار یک دردسر،یک رسوایی یا یک فاجعه شدی، تازه دوستان واقعی خود را خواهی شناخت.</p>
<p>الیزابت تیلور</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><strong>مجله مواد غذایی یوزال مگ</strong></a></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%da%a9%d8%a8-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d9%85-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/">مرتکب گناه میشوم ولی شیطان نیستم</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%da%a9%d8%a8-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d9%85-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b7%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Marya]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 15 Jan 2019 12:38:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش فکر]]></category>
		<category><![CDATA[استرس]]></category>
		<category><![CDATA[بی خیالی]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها]]></category>
		<category><![CDATA[مارک منسن]]></category>
		<category><![CDATA[مجله مواد غذایی یوزال مگ]]></category>
		<category><![CDATA[یوزال مگ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=1461</guid>

					<description><![CDATA[<p>( هنر ظریف دغدغه ها ) خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7/">خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>( هنر ظریف دغدغه ها )</p>
<p>خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها</p>
<p>کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها اثر مارک منسن که در سال 2016 به چاپ رسید و هنوز هم جزو کتاب های پرفروش به حساب می آید. در اینجا مایلیم خلاصه ای از این کتاب را برای شما شرح دهیم و از جمله کتاب هایی است که مجله مواد غذایی یوزال مگ به شدت توصیه می کند که برای فارغ شدن از محیط اطرافمان هرچند برای ساعاتی این کتاب را مطالعه کنید. ترجمه فارسی این کتاب موجود است اما در اینجا نگاهی گذرا خواهیم داشت.</p>
<p><img loading="lazy" class="alignnone size-medium wp-image-1463" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/Dusunceler-300x194.jpg" alt="خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها " width="300" height="194" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/Dusunceler-300x194.jpg 300w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/Dusunceler.jpg 500w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></p>
<p>میدانیم که &#8220;قدرت زیاد مسئولیت های بیشتری را نیز با خود می آورد.&#8221;  بله، این جمله حقیقت دارد و بینش وسیعی را نیز در پی دارد اما کافی است جمله را اندکی تغییر بدهیم ، &#8220;مسئولیت های بیشتر قدرت زیادی را نیز با خود می آورد.&#8221;  این تغییر کوچک ما را به یاد جمله معروف نیمه پر لیوان را ببینیم می اندازد. اما حقیقت این است که بعضی اوقات واقعا زندگی و کنترل آن از دست ما خارج می شود و تنها کارمفیدی که از دستمان بر می آید این است که آن را قبول کنیم. اگر منکر احساسات منفی در زندگی شویم ، مطمئن باشید احساسات منفی بزرگتر و عمیق تری را در آینده به دنبال می آورد. همیشه به همه چیز با عینک خوش بینی نیز نگاه کردن یک راه حل نخواهد بود بلکه منکر آن موضوع شدن فرار کردن از آن است و یا به اصطلاح دیگر پاک کردن صورت مسئله است .  انتخاب ارزش های واقعی در واقع در مقابله با مشکلات به شما قدرت و سرزندگی می دهد. اگر به زمانی که پدر بزرگم زندگی می کرد برگردیم می گفت : امروز خیلی روز بدی داشتم اما چاره چیه ؟ من باز هم در طویله مشغول نظم دهی به علوفه هایم خواهم ماند. اما الان چی؟ این روز ها حتی اگر 10 دقیقه ناراحت شوید ناگهان سیل عظیمی از عکس های اطرافیانتان که هدفشان نشان دادن زندگی شاد خود به شما هستند ، مواجه خواهید شد. در این شرایط ناراحتیتان افزایش می یابد. فکر کردن به چیزهایی که واقعا ارزشی ندارد خیلی مهم است و آن چیزی که دنیا را نجات می دهد هم همین است. اینکه بپذیریم گاهی اوقات دنیا آنگونه که می خواهیم نیست و این طبیعی است. زیرا که این قانون از ازل بوده است و هم چنان هم ادامه خواهد داشت. هر روزه شاهد هزاران پیام و مطالبی در مورد اینکه چگونه شاد باشیم در صفحات اجتماعی می بینیم ، اما حقیقتی که مردم نمیبینند این است که</p>
<h6>            <span style="color: #ff6600;">     &#8221; آرزو کردن اتفاقات و تجربیات مثبت خود تجربه ای منفی است.&#8221;  و برعکس.</span></h6>
<h6><span style="color: #0000ff;">برای خوب زندگی کردن نیاز به این نیست که منتظر فرصت های مناسب باشیم ، انسان های موفق فقط انتخاب درست را کردند حتی از فرصت هایی که نداشتند.</span></h6>
<p>&nbsp;</p>
<p>برای دریافت ورژن ارجینال انگلیسی و یا ترکی این <a href="http://www.mtroz.com">کتاب</a> می توانید از <a href="https://yuzal.com/mag/%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b1-%da%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84/">طریق</a> ایمیل و یا از قسمت <a href="https://yuzal.com/mag/contact-us/">تماس با ما</a> با ما در ارتباط باشید</p>
<p><img loading="lazy" class="alignnone size-medium wp-image-1462" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/81bxEvEkHIL-235x300.jpg" alt="خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها " width="235" height="300" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/81bxEvEkHIL-235x300.jpg 235w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/81bxEvEkHIL-768x981.jpg 768w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/81bxEvEkHIL-802x1024.jpg 802w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/81bxEvEkHIL.jpg 2005w" sizes="(max-width: 235px) 100vw, 235px" /></p>
<p>مجله مواد غذایی یوزال مگ</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7/">خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>گزیده بهترین رباعیات خیام نیشابوری</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Marya]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 10:06:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[اشعار خیام]]></category>
		<category><![CDATA[خیام]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=1147</guid>

					<description><![CDATA[<p>خیام و دنیای خیام به جرات میتوان گفت که درمورد خیام نوشتن کار ساده ای نیست پس بهتر است بدون</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c/">گزیده بهترین رباعیات خیام نیشابوری</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>خیام و دنیای خیام</p>
<p style="text-align: center;"><strong>به جرات میتوان گفت که درمورد خیام نوشتن کار ساده ای نیست پس بهتر است بدون هر مقدمه ای وارد دنیای خیام شویم</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-1151 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/خیام-یوزال-مگ-300x187.jpg" alt="خیام" width="300" height="187" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/خیام-یوزال-مگ-300x187.jpg 300w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2019/01/خیام-یوزال-مگ.jpg 450w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">چون عهده نمی‌ شود کسی فردا را</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">حالی خوش کن تو این دل شیدا را</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">می نوش بماهتاب ای ماه که ماه</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">بسیار بتابد و نیابد ما را</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">گر می نخوری طعنه مزن مستان را</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">بنیاد مکن تو حیله و دستان را</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">تو غره بدان مشو که می می نخوری</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">معلوم نشد که در طربخانه خاک</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">نقاش ازل بهر چه آراست مرا</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">آن قصر که جمشید در او جام گرفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">بهرام که گور می‌ گرفتی همه عمر</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">دیدی که چگونه گور بهرام گرفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff00ff;">ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff00ff;">بی باده ارغوان نمی باید زیست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff00ff;">این سبزه که امروز تماشاگه ماست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff00ff;">تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست؟</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">اکنون که گل سعادتت پربار است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">دست تو ز جام می چرا بیکار است؟</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">می‌خور که زمانه دشمنی غدار است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">دریافتن روز چنین دشوار است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">امروز ترا دسترس فردا نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">و اندیشه فردات بجز سودا نیست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">کاین باقی عمر را بها پیدا نیست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">ای آمده از عالم روحانی تفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">ای چرخ فلک خرابی از کینه تست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">بیدادگری شیوه دیرینه تست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">ای خاک اگر سینه تو بشکافند</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">بس گوهر قیمتی که در سینه تست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">ناگه برود ز تن روان پاکت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">زان پیش که سبزه بردمد از خاکت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">هر کس سخنی از سر سودا گفتند</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">ز آنروی که هست کس نمی‌داند گفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">این کوزه چو من عاشق زاری بوده است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">در بند سر زلف نگاری بوده‌ست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">این دسته که بر گردن او می‌بینی</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">چون آب به جویبار و چون باد به دشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">روزی‌ که نیامده‌ ست و روزی‌ که گذشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #800000;">بر چهره گل نسیم نوروز خوش است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #800000;">در صحن چمن روی دلفروز خوش است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #800000;">از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #800000;">خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">گردنده فلک نیز به کاری بوده است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">آن مردمک چشم‌نگاری بوده است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">تا چند زنم به روی دریاها خشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">بیزار شدم ز بت‌ پرستان کنشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">خیام که گفت دوزخی خواهد بود</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">ترکیب طبایع چون به کام تو دمی‌ ست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">رو شاد بزی اگر چه برتو ستمی است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">با اهل خرد باش که اصل تن تو</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">گردی و نسیمی و غباری و دمی است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">چون ابر به نوروز رخ لاله بشست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">برخیز و به جام باده کن عزم درست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">فردا همه از خاک تو برخواهد رست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">چون بلبل مست راه در بستان یافت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">روی گل و جام باده را خندان یافت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">آمد به زبان حال در گوشم گفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">دریاب که عمر رفته را نتوان یافت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">چون چرخ به کام یک خردمند نگشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">چون باید مرد و آرزوها همه هشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">چه مور خورد بگور و چه گرگ به دشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">چون لاله به نوروز قدح گیر بدست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">با لاله رخی اگر ترا فرصت هست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">می نوش بخرمی که این چرخ کهن</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">ناگاه تو را چون خاک گرداند پست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">چون نیست حقیقت و یقین اندر دست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">نتوان به امید شک همه عمر نشست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">هان تا ننهیم جام می از کف دست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">در بی‌ خبری مرد چه هشیار و چه مست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">چون هست به هرچه هست نقصان و شکست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">انگار که هرچه هست در عالم نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">پندار که هرچه نیست در عالم هست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">دارنده چو ترکیب طبایع آراست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">ورنیک نیامد این صور عیب که راست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">در پرده اسرار کسی را ره نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">زین تعبیه جان هیچ‌ کس آگه نیست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">جز در دل خاک هیچ منزل‌ گه نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">می خور که چنین فسانه‌ ها کوته نیست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">در خواب بدم مرا خردمندی گفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">کز خواب کسی را گل شادی نشکفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">کاری چه کنی که با اجل باشد جفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">می خور که به زیر خاک می‌باید خفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>زیباترین دو بیتی های خیام</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">در دایره‌ ای که آمد و رفتن ماست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">او را نه بدایت نه نهایت پیداست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">کس می‌نزند دمی در این معنی راست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #00ff00;">در فصل بهار اگر بتی حور سرشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #00ff00;">یک ساغر می‌دهد مرا بر لب کشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #00ff00;">هرچند به نزد عامه این باشد زشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #00ff00;">سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">دریاب که از روح جدا خواهی رفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">در پرده اسرار فنا خواهی رفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">می نوش ندانی از کجا آمده‌ای</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>مجموعه رباعیات خیام نیشابوری</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">می نوش و گلی بچین که تا درنگری</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">گل خاک شده‌ ست و سبزه خاشاک شده‌ ست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">عمری‌ست مرا تیره و کاری‌ ست نه راست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">محنت همه افزوده و راحت کم و کاست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">فصل گل و طرف جویبار و لب کشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">پیش آر قدح که باده نوشان صبوح</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>زیباترین دو بیتی های خیام</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #333399;">گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #333399;">ور بر تن تو عمر لباسی چست است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #333399;">در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا</span></strong><br />
<strong><span style="color: #333399;">هان تکیه مکن که چارمیخش سست است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">افسوس که نامه جوانی طی شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">و آن تازه بهار زندگانی دی شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">وآن مرغطرب که نام او بود شباب</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">فریاد ندانم کی آمد و کی شد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">یک عمر به کودکی به استاد شدیم</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">یک عمر زاستادی خود شاد شدیم</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">افسوس ندانیم که ما را چه رسید</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">در کارگه کوزه گری بودم دوش</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">هر یک به زبان حال با من گفتند</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">اسرار ازل را نه تو دانی و نه من</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">وین حرف معما نه تو دانی و نه من</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">هست از پس پرده گفتگوی من و تو</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">هر لحظه به دام دگری پا بستی</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">آیا تو چنان که می نمایی هستی</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">آن به که در این زمانه کم گیری دوست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">با اهل زمانه صحبت از دور نکوست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">در هر دشتی که لاله زاری بوده است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">آن لاله ز خون شهریاری بوده است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">چو برگ بنفشه کز زمین می روید</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">خالیست که بر رخ نگاری بوده است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">چون آب به جویبار و چون باد به دشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">روزی که نیامدست و روزی که گذشت</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">وز گردش دوران سرو سامان مطلب</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">درمان طلبی درد تو افزون گردد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">با درد بسازو هیچ درمان مطلب</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">تا کی غم آن خورم که دارم یا نه</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">پرکن قدح باده که معلومم نیست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">کاین دم که فرو برم برآرم یا نه</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">نیکی و بدی که در نهاد بشر است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">شادی و غمی که در قضا و قدر است</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">افسوس که سرمایه زکف بیرون شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">در پای اجل بسی جگرها خون شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">کس نامد از آن جهان که پرسم از وی</span></strong><br />
<strong><span style="color: #008000;">کاحوال مسافران دنیا چون شد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff00ff;">عمرت تا کی به خودپرستی گذرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff00ff;">یا در پی نیستی و هستی گذرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff00ff;">می خور که چنین عمر که غم در پی اوست</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff00ff;">آن به که بخواب یا به مستی گذرد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">نی نام زما و نه نشان خواهد بود</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">زین پس چو نباشیم همان خواهد بود</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">دیدم به سر عمارتی مردی فرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">وان گِل با زبان حال با او می گفت</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">این قافله عمر عجب می گذرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">دریاب دمی که با طرب می گذرد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">ساقی غم فردای حریفان چه خوری</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">پیش آر پیاله را که شب می گذرد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">یک قطره آب بود و با دریا شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">یک ذره خاک و با زمین یکتا شد</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">آمد مگسی پدید و ناپیدا شد</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">از جمله رفتگان این راه دراز</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">باز آمده ای کو که به ما گوید باز</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">چیزی نگذاری که نمی آیی باز</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #339966;">ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">با این همه مستی زتو هُشیار تریم</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">تو خون کسان خوری و ما خون رزان</span></strong><br />
<strong><span style="color: #339966;">انصاف بده کدام خونخوار تریم؟</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #0000ff;">بر خیر و مخور غم جهان گذران</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">خوش باشو دمی به شادمانی گذران</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">در طبع جهان اگر وفایی بودی</span></strong><br />
<strong><span style="color: #0000ff;">نوبت به تو خود نیامدی از دگران</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">در کارگه کوزه گری کردم رای</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">بر پله چرخ دیدم استاد بپای</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">می کرد دلیر کوزه را دسته و سر</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff0000;">از کله پادشاه و از دست گدای</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff6600;">هنگام سپیده <a href="http://www.mtroz.com">دم</a> خروس سحری</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">دانی که چرا همی کند نوحه گری</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">یعنی که نمودند در آیینه صبح</span></strong><br />
<strong><span style="color: #ff6600;">کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری</span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><a href="https://yuzal.com/mag/%d8%aa%da%a9-%d8%a8%db%8c%d8%aa%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d9%84%d8%a8%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%87/">شعرهای تک بیتی جانسوز </a></strong></p>
<p style="text-align: center;">خیام</p>
<p style="text-align: center;"><strong>مجله مواد غذایی <a href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a></strong></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c/">گزیده بهترین رباعیات خیام نیشابوری</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>5 کتاب جهت تغذیه سالم و درست</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%d8%b0%db%8c%d9%87/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%d8%b0%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Dec 2018 10:31:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های سلامت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های غذیه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=561</guid>

					<description><![CDATA[<p>تغذیه نقش مهمی در سلامتی بدن دارد. افرادی که می‌خواهند رژیم‌های غذایی بگیرند و یا حتی غذاهای متفاوتی را امتحان</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%d8%b0%db%8c%d9%87/">5 کتاب جهت تغذیه سالم و درست</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>تغذیه نقش مهمی در سلامتی بدن دارد. افرادی که می‌خواهند رژیم‌های غذایی بگیرند و یا حتی غذاهای متفاوتی را امتحان کنند، سراغ کتاب‌های مرتبط می‌روند. در این حوزه کتاب‌های مختلفی وجود دارد که ممکن است افراد را به هنگام خرید دچار سردگمی کنند. بنابراین در ادامه به معرفی ۵ مورد از پرفروش‌های این زمینه خواهیم پرداخت تا بتوانید راحت‌تر تصمیم‌گیری کنید. با ما همراه باشید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>۱- کتاب تغذیه دامیز</h3>
<p><img loading="lazy" class="size-full wp-image-562 alignleft" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/dummies-diet.jpg" alt="کتاب تغذیه دامیز" width="199" height="312" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/dummies-diet.jpg 199w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/dummies-diet-191x300.jpg 191w" sizes="(max-width: 199px) 100vw, 199px" /> کتاب‌های دامیز به ساده و آسان بودن مفاهیم خود معروف هستند. با استفاده از راهنمای این کتاب می‌توانید در مورد مقدار پروتئین، چربی و کربوهیدرات مورد نیاز بدن اطلاعاتی کسب کنید و متناسب با آنها مواد غذایی‌تان را انتخاب کنید.</p>
<p>این کتاب ۱۰۸ صفحه‌ای شامل اطلاعات مفید فراوانی در حوزه تغذیه می‌باشد که با عمل به آنها می‌توانید زندگی سالم‌تر و اصولی‌تری را در پیش بگیرید.</p>
<p>کتاب تغذیه For Dummies توسط انتشارات آوند دانش به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>۲- کتاب هفت گناه کبیره در تغذیه‌ی ما</h3>
<p><img loading="lazy" class="size-full wp-image-563 alignleft" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/7-diet.jpg" alt="کتاب هفت گناه کبیره در تغذیه‌ی ما" width="202" height="312" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/7-diet.jpg 202w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/7-diet-194x300.jpg 194w" sizes="(max-width: 202px) 100vw, 202px" /> این کتاب روایت متفاوتی را در خصوص تغذیه در پیش گرفته است. به تاریخچه تغذیه و اشتباهاتی که انسان‌ها طی هزاران سال در این زمینه داشته اند اشاره می‌کند. کتاب هفت گناه کبیره با یادآوری این موضوع که اکنون ما قادر به اندازه گیری هرچیزی هستیم و می توانیم پدیده‌های شیمیایی و اثرات تغذیه در زندگی‌مان را بفهمیم دیگر جایز نیست که اشتباهات گذشته را تکرار کنیم.</p>
<p>همانطور که در عنوان کتاب مشاهده می‌کنید، طی ۷ فصل نویسنده به مواردی اشاره کرده است که هریک از آن‌ها را گناهی می‌داند که در تغذیه خود رعایت نمی‌کنیم. البته به جزء این هفت مورد اطلاعات دیگری هم در این کتاب وجود دارد.</p>
<p>کتاب هفت گناه کبیره در تغذیه‌ی ما شاید برای عده زیادی چالش برانگیز و حتی فاقد ارزش علمی باشد، اما این کتاب توانسته است با استقبال خوبی هم مواجه شود. این کتاب توسط نشر قطره به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>۳- کتاب ‌تغذیه‌ی طبیعی و تندرستی</h3>
<p><img loading="lazy" class="alignleft size-full wp-image-567" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-salamti.jpg" alt="کتاب ‌تغذیه‌ی طبیعی و تندرستی" width="202" height="312" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-salamti.jpg 202w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-salamti-194x300.jpg 194w" sizes="(max-width: 202px) 100vw, 202px" />این کتاب برپایه دانش آیورودا نوشته است. برای افرادی که با چنین دانشی آشنا نیستند باید بگوییم که آیورودا دانشی باستنی در خصوص مدیریت انرژی‌ها برای رسیدن به سلامتی، آرامش ذهن و طول عمر است.</p>
<p>نویسنده در این کتاب سعی کرده است با استفاده از یک دانش باستانی و با تحلیل انرژی‌های بنیادین رژیم غذایی مناسب برای هر فرد و با طبع‌های مختلف را آماده کند. با مطالعه این کتاب علاوه بر اینکه در خصوص تغذیه اطلاعاتی جالبی کسب خواهید کرد؛ با یک دانش باستانی هم آشنا خواهید شد.</p>
<p><strong>کتاب ‌تغذیه‌ی طبیعی و تندرستی</strong> با زیرعنوان <strong>سلامت ذهن و جسم ۴</strong> توسط نشر مثلث چاپ و منتشر شده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>۴- کتاب رژیم غذایی اتکینز</h3>
<p><img loading="lazy" class="alignleft size-full wp-image-568" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-diet4.jpg" alt="کتاب رژیم غذایی اتکینز" width="188" height="291" />رژیم غذایی اَتکینز تاریخچه جالبی دارد. از یک مد زودگر توانست خود را به عنوان یک درمان تاثیرگذار و سالم علمی اثبات کند. این رژیم غذایی که تمرکز آن بر مصرف کمتر قند می‌باشد، سبک زندگی شما را تغییر خواهد داد. آن هم یک تغییر مثبت و سالم.</p>
<p>برای آن دسته از افرادی که دچار بیماری دیابت هستند و یا می‌خواهند از شر چاقی رها شوند، مطالعه این کتاب بسیار مفید خواهد بود. همین که کتاب را ورق بزنید، با خلاصه‌ای از بهترین مقالات رژیم غذایی مواجه خواهید شد که توسط بهترین دکترهای تغذیه آماده شده اند.</p>
<p>کتاب رژیم غذایی اتکینز توسط نشر شبگیر به زبان فارسی چاپ و ترجمه شده است، که البته ظاهرا کیفیت ترجمه مطلوب نیست.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>۵- کتاب وقتی غذا عشق می‌شود</h3>
<p><img loading="lazy" class="alignleft size-full wp-image-569" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-love-food.jpg" alt="کتاب وقتی غذا عشق می‌شود" width="202" height="312" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-love-food.jpg 202w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/book-love-food-194x300.jpg 194w" sizes="(max-width: 202px) 100vw, 202px" />این کتاب توسط خانم جینین راث که نویسنده کتاب‌های روان شناسی است نوشته شده است. بنابراین باید خودتان را آماده محتوایی جذاب و البته متفاوت در خصوص تغذیه کنید.</p>
<p>نویسنده در این کتاب به شما نشان می‌دهد که <strong>چرا به غذاهایی که برای سلامتی‌تان مناسب نیستند علاقه زیادی دارید</strong> و چگونه می‌توانید روی خودن خود کنترل داشته باشید. اگر هیچ چیزی در این دنیا برایتان مهم‌تر از لاغر شدن نیست و می‌خواهید به وزن مناسبی برسید، با مطالب جذاب این کتاب همراه شوید و نکات آن را در زندگی خود رعایت کنید.</p>
<p>کتاب «وقتی غذا عشق می‌شود» توسط انتشارات کتابسرای تندیس به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده است که می‌توانید از کتاب فروشی‌های محلی و یا آنلاین تهیه فرمایید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<h3>بهترین کتاب تغذیه، به نظر شما</h3>
<p>اگر کتاب مناسبی می‌شناسید که محتوای آن می‌تواند برای سایر افراد هم جالب و مفید باشد، از طریق دیدگاه‌ها با ما در میان بگذارید. زندگی با طعم لذیذ و سالمی داشته باشید.</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%d8%b0%db%8c%d9%87/">5 کتاب جهت تغذیه سالم و درست</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%d8%b0%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب 100 روز از خوشحالی رمان نویسنده مشهور فاستو بریزی</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/100-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/100-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Marya]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 06 Dec 2018 11:45:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[رمان 100 روز از زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فاستو بریزی]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=494</guid>

					<description><![CDATA[<p>خلاصه جدیدترین رمان نویسنده مشهور فاستو بریزی با عنوان 100 روز از خوشحالی   همیشه در فیلم ها دیده ایم</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/100-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c/">خلاصه کتاب 100 روز از خوشحالی رمان نویسنده مشهور فاستو بریزی</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>خلاصه جدیدترین رمان نویسنده مشهور فاستو بریزی با عنوان 100 روز از خوشحالی</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>همیشه در فیلم ها دیده ایم که دکتر متخصص به نقش اول فیلم میگوید متاسفانه شما 1 ماه یا 2 ماه و یا حتی 1 سال از عمرتان باقی مانده و یا حتی متاسفانه در زندگی واقعی بسیار شاهد این بوده ایم ، درست است؟</p>
<p>در فیلم ، بازیگر نقش تمام خواسته های خود را که در زندگی تا به آن روز نتوانسته است انجام دهد ، همه را در عرض چند روز انجام میدهد. بهتر بگوییم در طی آن مدت به تمام خواسته ها و آرزوهایش میرسد، همه با او مهربان میشوند و در اکثر مواقع جواب آزمایش ها نتیجه را برعکس میکند و یا میگویند اشتباهی پیش آمده است و مریض خوشحال و خندان پی سرنوشت خویش میرود. اما واقعا در زندگی واقعی هم همیشه پایان هر داستانی خوش است؟</p>
<p>اگر خدای نکرده به شما بگویند فقط 100 روز از زندگی مهلت دارید ، شما چه میکردید؟ چه احساسی داشتید؟ شما هم پی آرزوهایی که همیشه از آنها چشم پوشیدی و گفتید هنوز فرصت زیادی هست ، میروید؟ پیش خود فکر کنید شما چه میکردید؟</p>
<p>شخصیت این رمان لوسیو، برای خود لیستی حاضر کرده است:</p>
<p>از همسرش یک فرصت دیگر خواهد خواست و به او عشقش را نشان خواهد داد.</p>
<p>در ذهن بچه هایش  به عنوان پدری به یاد ماندنی خواهد ماند.</p>
<p>به پدر زنش کمک خواهد کرد که عشق زندگی اش را بیاید.</p>
<p>به دوستانش نشان خواهد داد که چقدر برای آنها ارزش قائل است.</p>
<p>در حقیقت لوسیو تا به امروز نتوانسته هیچ کدام از کارهای فوق را انجام دهد و نتوانسته آن کسی باشد که آرزوی آن را دارد.</p>
<p>لوسیو در واقع 100 روز فرصت دارد که به خودش و به زندگیش ثابت کند که زندگی چقدر پرهیجان و شاد میتواند باشد.</p>
<p>همانطور که چمفورت میگوید: اگر روزی را بدون لبخند گذراندید شما آن روز را از دست داده اید.</p>
<p>پیشنهاد میشود حتما  کتاب 100 روز از زندگی پرهیجان را مطالعه کنید. شاید دید شما را هم به زندگی عوض کند.</p>
<p>اگر به شما بگویند که فقط 100 روز از زندگی شما باقیمانده است . در آن 100 روز از زندگی چکار میکنید .</p>
<p>لطفا برای ما ارسال کنید در همین مطلب انتشار داده خواهد شد .</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-496 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/12/100-days-300x300.jpg" alt="100 روز از زندگی" width="300" height="300" /></a></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/100-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c/">خلاصه کتاب 100 روز از خوشحالی رمان نویسنده مشهور فاستو بریزی</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/100-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه رمان زنی میان ما اثر گریر هندریکس و سارا پکانن</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%b3/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Marya]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Dec 2018 09:20:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[خیانت]]></category>
		<category><![CDATA[سارا پکانن]]></category>
		<category><![CDATA[گریر هندریکس]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[همسر اول]]></category>
		<category><![CDATA[همسر دوم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=441</guid>

					<description><![CDATA[<p>همانطور که از نام کتاب مشخص است حکایت یک خیانت است اما با قلم بسیار قوی گریر هندریکس و سارا</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%b3/">خلاصه رمان زنی میان ما اثر گریر هندریکس و سارا پکانن</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همانطور که از نام کتاب مشخص است حکایت یک خیانت است اما با قلم بسیار قوی <strong>گریر هندریکس</strong> و <strong>سارا پکانن</strong> خود را غرق داستان خواهید کرد. بهتر است بگوییم :</p>
<h3><span style="color: #ff0000;">یک ازدواج&#8230; سه نفر&#8230; سه داستان متفاوت.</span></h3>
<p>این رمان فوق العاده در سال 2018 یه عنوان پرفروش ترین رمان نیویورک تایمز اعلام شد. باید اعتراف کرد که در هر سطر آن کشش خاصی پنهان است و خواننده را به عمق یک داستان پلیسی میکشد.</p>
<p>داستان پشیمانی و حسادت بعد از طلاق وانسا وقتی که متوجه میشود شوهر سابق پولدار و خوش تیپش تصمیم به ازدواج با زن دیگری به نام اما گرفته است. مشکلات زندگی او را از پای دراورده است ، وانسا شدت اعتیاد به الکلش در کنار مشکلات دیگرش او را از انجام کارهای روزمره اش هم عاجز نموده است. تصمیم میگیرد هر طور که شده مانع ازدواج همسر سابقش شود و وانسا با اما رو در رو میشود و به اما خواهد گفت که نباید با ریچارد ازدواج کند.</p>
<p><strong>شاید برایتان سوال پیش بیاید واقعا وانسا آنگونه که نشان میدهد ناتوان است؟</strong></p>
<p>در طول داستان متوجه میشویم انسانها آنگونه که نشان میدهند نیستند و خواهید دید که نمیتوان به پیش بینی های خود اعتماد کرد. مطمئنا این مثلث عشقی توجه شما را جذب خواهد کرد.</p>
<p>یوزال مگ سعی مینماید با معرفی پرفروشترین کتابهای جهان و خلاصه برداری از این کتابها به معرفی شخصیتهای داستان بپردازد. شما میتوانید با دادن رای و درخواست در زیر همین مطلب در هر سبک کتاب که خواستید ما خلاصه برداری کرده و ارائه نماییم. موفق باشید</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%b3/">خلاصه رمان زنی میان ما اثر گریر هندریکس و سارا پکانن</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%da%af%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%86%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب توقف ناپذیر از زندگی‌نامه ماریا شاراپووا</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d9%82%d9%81-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d9%88%d8%a7/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d9%82%d9%81-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d9%88%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[Marya]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 03 Dec 2018 12:37:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[منتخب]]></category>
		<category><![CDATA[قهرمان تنیس]]></category>
		<category><![CDATA[ماریا شاراپووا]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=409</guid>

					<description><![CDATA[<p>کتابی بینظیر اثر تنیسور مشهور جهان خانم ماریا شاراپووا انگیزه من برای زندگیم خیلی ساده است: من میخواهم همه را</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d9%82%d9%81-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d9%88%d8%a7/">خلاصه کتاب توقف ناپذیر از زندگی‌نامه ماریا شاراپووا</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>کتابی بینظیر اثر تنیسور مشهور جهان خانم ماریا شاراپووا</strong></p>
<p><strong>انگیزه من برای زندگیم خیلی ساده است: من میخواهم همه را شکست دهم.</strong></p>
<p><strong>اما در واقع باید بگویم مسئله برنده شدن نیست. مسئله اصلی شکست نخوردن است.</strong></p>
<p><span id="more-409"></span></p>
<p>در بیشتر مواقع افراد زیادی را میشناسیم که در صنعت ، هنر ، ورزش پیشرفت زیادی کرده اند و همه جهان آنها را خیلی خوب میشناسند حتی با نام شان. بعضی اوقات خواستیم که ما هم یکی از آنها باشیم چون میدانیم که شهرت همیشه پول و ثروت هنگفت را با خود می آورد اما کم پیش آمده است که بخواهیم حقیقت زندگی آنها را بدانیم. مثلا چه راه هایی طی کرده اند ؟ چون که فکر میکنیم آنها از خانواده ای ثروتمند به دنیا آمده اند و به خودی خود درهای موفقیت برای آنها باز شده است و زحمت زیادی برای موقعیتی که همین حالا در آن قرار دارند نکشیده اند. اما واقعا حقیقت چیست؟</p>
<p>اگر کتاب زندگی نامه ماریا شاراپووا را بخوانید خواهید دید که راه موفقیت وی چقدر پر پیچ و خم بوده و خبری از سطل سحر آمیز کودکی مان ویا راهی که آلیس برای رسیدن به سرزمین عجایب طی کرد نبوده است.</p>
<p>در واقع حقیقت این است که پدر ماریا با پول اندکی که داشت دست دختر 6 ساله اش که روزی بهترین تنیسور دنیا خواهد شد را میگیرد و پا به کشوری میگذارد که زبان مردمان آنجا را هم نمیداند. آنها تصمیم میگیرند از روسیه به آمریکا مهاجرت کنند .</p>
<p>ماریا با تلاش و کوششی که از خود نشان میدهد زمانی که فقط 17 سال داشت توانست تورنمنت تنیس را به دست آورد. و در 18 سالگی رتبه اول جهان از آن ماریا بود. او سختی های زیادی کشید تا بتواند به هدف خود برسد در این کتاب به طور کامل بیان میکند که حتی لحظه ای از تلاش دست نکشید، ناامید نشد.</p>
<p>در این کتاب فوق العاده خواهید خواند که آرزوی خواستن چیزی چطور میتواند استعدادهای انسان را کشف کند آن هم به هر قیمتی.</p>
<p>تنیس برای ماریا یک بازی نیست. یک ورزش و یک معما است و شاید بهتر میتوان گفت امتحان استقامت است. برای برنده شدن هر کاری که از دستتان برمیاید انجام میدهید. تنیس هم دوستم و هم دشمنم است.هم کابوسم است و هم تسلی دردهایم، یارو یاورم و مرهمم است.</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d9%82%d9%81-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d9%88%d8%a7/">خلاصه کتاب توقف ناپذیر از زندگی‌نامه ماریا شاراپووا</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d9%88%d9%82%d9%81-%d9%86%d8%a7%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%be%d9%88%d9%88%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:21:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آدم نمیشیم]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=302</guid>

					<description><![CDATA[<p>آدم نمیشیم داستانی که باید بارها خوانده شود. صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-33/">آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آدم نمیشیم داستانی که باید بارها خوانده شود.</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-316 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-234x300.jpg" alt="ما آدم نمیشیم" width="234" height="300" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-234x300.jpg 234w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14.jpg 235w" sizes="(max-width: 234px) 100vw, 234px" /></a></p>
<p>صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «<a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">برادر ما آدم نمی‌شیم</a>!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:</p>
<p>«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»</p>
<p>من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:</p>
<p>– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!</p>
<p>پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم.</p>
<p>مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.</p>
<p>خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم، داد زدم:</p>
<p>– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم… اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده… مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:</p>
<p>– نخیر ما آدم نمی‌شیم… انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…</p>
<div class="JKnw09as">
<div></div>
</div>
<p>هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:</p>
<p>– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…</p>
<p>پیرمرد تبسمی کرد و گفت:</p>
<p>– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟</p>
<p>صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…</p>
<p>زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، کنار تخت نشست. اولین حرفی که زد:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…</p>
<p>من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد، گفت:</p>
<p>– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟</p>
<p>و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:</p>
<p>– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.</p>
<p>هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک که با شرح و بسط تمام تعریف کرد. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!</p>
<p>– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…</p>
<p>گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.</p>
<p>گفتم: کاملا صحیحه.</p>
<p>تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:</p>
<p>– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>گفتم: بعله!</p>
<p>این بابای منتقد، نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.</p>
<p>غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.</p>
<p>– به چه کاری مشغولی؟</p>
<p>– می‌خواهم داستانی بنویسم…</p>
<p>– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟</p>
<p>– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…</p>
<p>– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوصی دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده، بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:</p>
<p>– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:</p>
<p>– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنین چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیست. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده، ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.</p>
<p>او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:</p>
<p>– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:</p>
<p>خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:</p>
<p>– چه‌طوری؟</p>
<p>گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.</p>
<p>روی تخت نشست و گفت:</p>
<p>– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…</p>
<p>برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.</p>
<p>از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟</p>
<p>– گفتم نه…</p>
<p>– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن: Time is money</p>
<p>آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.</p>
<p>هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه – که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن- لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.</p>
<p>اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.</p>
<p>موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:</p>
<p>جان من؛ ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– کاملا صحیحه…</p>
<p>غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.</p>
<p>« -بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»</p>
<p>این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:</p>
<p>خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟</p>
<p>گفتم: هیچ‌چی.</p>
<p>اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:</p>
<p>– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.</p>
<p>بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:</p>
<p>– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…</p>
<p>فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.</p>
<p>آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:</p>
<p>– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:</p>
<p>«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:</p>
<p>– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.</p>
<p>با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:</p>
<p>– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.</p>
<p>آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.</p>
<p>صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:</p>
<p>– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…</p>
<p>– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:</p>
<p>چرا ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>حالا هر که جلوی من عصبانی بشه و بگه:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:</p>
<p>– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!</p>
<p>تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.</p>
<p>اگر از این سبک داستانها لذت میبرید با ما در میان بگذارید</p>
<p>داستان ما آدم نمیشیم طنز تلخ اجتماعی شاهکار عزیز نسین میباشد .</p>
<p>مجموعه<strong> یوزال مگ</strong></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-33/">آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[یک جفت جوراب زنانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=305</guid>

					<description><![CDATA[<p>یک جفت جوراب زنانه بسیار جالب اثر ماندگار عزیز نسین هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>یک جفت جوراب زنانه بسیار جالب اثر ماندگار <a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">عزیز نسین</a><br />
</strong></p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone size-medium wp-image-303" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7-300x194.jpg" alt="" width="300" height="194" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7-300x194.jpg 300w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7.jpg 640w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p>هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!</p>
<p>سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!</p>
<p>پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد: وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین</p>
<p>یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟</p>
<p>تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می</p>
<p>خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!</p>
<p>رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت</p>
<p>این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه</p>
<p>خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!</p>
<p>چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی</p>
<p>فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی</p>
<p>می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!<br />
اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد.</p>
<p>تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!</p>
<p>اگر از این سبک داستانها لذت میبرید با ما در میان بگذارید.</p>
<p>داستان یک جفت جوراب زنانه عزیز نسین .</p>
<p>اگر تمایل به مطالعه داستانهایی از قبیل یک جفت جوراب زنانه میباشید با نظرات خود اطلاع رسانی فرمایید</p>
<p>مجموعه <a href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[سواره ها و پیاده ها]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=308</guid>

					<description><![CDATA[<p>سواره ها و پیاده ها شاهکاری از عزیز نسین سواره ها و پیاده ها با یکی از دوستانم سوار تاکسی</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-31/">داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="page-title title-center">
<div class="wf-wrap">
<div class="wf-table">
<div class="wf-td">
<h1 class="entry-title">سواره ها و پیاده ها شاهکاری از عزیز نسین</h1>
</div>
</div>
</div>
</div>
<div id="main" class="sidebar-right">
<div class="wf-wrap">
<div class="wf-container-main">
<div id="content" class="content">
<article id="post-17807" class="post-17807 post type-post status-publish format-standard has-post-thumbnail hentry category-literary category-best category-advice tag-5736 tag-5738 tag-5741 tag-5733 tag-5734 tag-5739 tag-5667 tag-5737 tag-5735 tag-5740">
<h3>سواره ها و پیاده ها</h3>
<p>با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم… از سر و روی راننده مثل باران عرق می ریخت.</p>
<p>دوستم عابرینی را که در وسط خیابان راه می رفتند نشان داد و گفت: این ها را خوب نگاه کن… انگار دارن توی پیاده رو های شانزلیزه قدیم میزنن.</p>
<p>من هم در تایید حرف های دوستم گفتم: اسم خودشان را هم آدمهای متمدن گذاشتن….</p>
<p>تاکسی مقدار دیگه ای رفت، یکنفر که می خواست از اتوبوس پیاده شود چیزی نمانده بود زیر تاکسی برود! .</p>
<p>راننده محکم روی ترمز زد و مسافرین مثل اینکه به حضور بزرگان رسیده اند تعظیم کنان دو سه بار جلو و عقب رفتند. دوستم به شخصی که نزدیک بود زیر تاکسی برود گفت: آقا چرا جلویت را نگاه نمی کنی ؟</p>
<p>قبل از اینکه یارو جوابی بدهد راننده گفت: ه…ه…و…ش…ش، یابو!…</p>
<p>تاکسی دوباره راه افتاد… دوستم گفت: وقتی ما راه رفتن بلد نیستیم چه انتظاری داریم؟</p>
<p>دنباله حرف دوستم من هم گفتم: تا نظم و ترتیب را یاد نگیریم به هیچ جایی نمی رسیم!</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">خانم جوان</a> و زیبایی که دست بچه اش را گرفته بود بدون توجه به چراغ قرمز و اخطار پلیس راهنمایی از پیاده رو وارد خیابان شد، وقتی از جلوی تاکسی ما گذشت گلگیر ماشین به باسن خانم خورد، خانم روزی زمین دراز کشید و مثل کسی که می خواهد عکس یادگاری بگیرد با یک ژست رمانتیک روی زمین نشسته و ما را نگاه می کرد و به گمانم فحش می داد. راننده دنده را عوض کرد و گازش را گرفت و رفت و می گفت اگر ده بیست تا از اینها را ماشین ها زیر کنن و جریمه نشوند بقیه راه رفتن را یاد می گیرند. که ناگهان مسافر بغل دستی داد کشید: هووووش ش  ش حیوان حواست کجاست؟ دوستم به گمان اینکه مسافر بغل دستی به او فحش می دهد گفت: چخه !!… بعد که فهمید مسافر بغل دستی به یکی از عابران فحش داده، رفیق بنده هم وانمود کرد که به شخصی که بی هوا پرید جلوی ماشین فحش داده است. راننده گفت کوچکشان یکجور… بزرگش هم یه جور دیگه…</p>
<p>من و دوستم از تاکسی پیاده شدیم، خانه ی ما چند کوچه آن طرف تر بود.</p>
<p>دوستم کنار من راه می رفت… هنوز دو سه قدم از تاکسی دور نشده بودیم… ناگهان مثل اینکه کسی لنگ او گرفت از زمین بلند کرد و دو متر آنطرف تر به زمین زد. راننده تازه شاکیست و به ما می گوید که مردیکه از جان خودت سیر شده ای به درک… برای ما شر درست نکن. و بعد دوباره سوار تاکسی شد و رفت. دوستم می گفت: دوست عزیز اینها تقصیر ندارند… قصی اون هاس که به اینها گواهینامه دادن. که ناگهان ماشینی به سرعت داشت به سمت ما می آمد… نمیدانم تا به حال برایتان پیش آمده توی پیاده روی شلوغ دو نفر که از روبرو می آیند و هر دو عجله دارند زودتر بروند وقتی شاخ به شاخ می شوند چطور گیچ و دستپاچه مرتب اینطرف و آنطرف می روند ؟! من و ماشین هم سواری هم همچنین وضعی پیدا کرده بودیم… من به هر طرف که می رفتم آن ماشین احمق هم به همان سمت می آمد. راننده به ما می گفت چرا مگه از راه پیاده رو بروید مگه چه می شود ؟؟ گوساله ها… ما هم به راننده گفتیم تو اگه آدم بشی مگه چی میشه؟؟</p>
<p>بعله دوست عزیز… مسافرین ماشین ها و راننده ها مرتب به عابرین پیاده غر می زنند عابرین هم از دست راننده ها شکایت دارند. راننده ها می گویند این عابرین چقدر قوانین را رعایت نمی کنند و عابرین هم می گویند این راننده ها چقدر بد رانندگی می کنند اینها که راننده نیستند، اینها …. اند.</p>
<p>حقیقت این است که به قول معروف “سوار از پیاده خبر ندارد و سیر از گرسنه”</p>
<p>به نظر آنهایی که توی ماشین هستند عابرین پیاده مقصر اند و به عقیده ی عابرین پیاده هم مسئول این وضع راننده ها هستند.</p>
<p>هر دو حق دارند… همه ی ما وقتی سوار هستیم به عابرین “غر” می زنیم و وقتی پیاده هستیم به راننده ها غر میزنیم.</p>
<p>همه جای مملکت همین است.</p>
<p>تا مسئول هستیم مقصر مردم اند ولی حالا که کاره ای نیستیم… مقصر مسئولان اند… همه چیز باید از بالا درست شود…</p>
<p>وقتی کسی جزء حزب اقلیت از اعضا حزب اکثریت انتقاد می کند ولی به محض اینکه اقلیت حکومت را به دست می گیرد وضع افراد آن حزب هم درست معکوس می شود. این بار افراد حزب اکثریت سابق و اقلیت فعلی شروع به انتقاد از کارها و برنامه های حزب حکومتی می کنند! و می گویند: “قولی را که برای به قدرت رسیدن می دادند عمل نمی کنند” آخه چطور به قولشان عمل کنند حالا که (سوار) هستند.</p>
<p>مردم هم به حزب دولتی سابق که حالا از کار افتاده است و اعضا آن جزء مخالفان کشوراند می گویند: “درست عکس حرف های دیروزشان می زنند…”</p>
<p>چطور نگویند چون امروز جزء عابری پیاده ی روی زمین اند. و منتظر اند که سوار ها پیاده شوند و آنها سوار شوند.</p>
<p>و همین جور تاریخ یک مملکت می گذرد…</p>
<p>سواره ها و پیاده ها شاهکار عزیز نسین</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-313 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631-217x300.jpg" alt="سواره ها پیاده ها" width="217" height="300" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631-217x300.jpg 217w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631.jpg 433w" sizes="(max-width: 217px) 100vw, 217px" /></a></p>
<p>مجله مواد غذایی یوزال مگ</p>
</article>
</div>
</div>
</div>
</div>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-31/">داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
