<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>عزیز نسین &#8211; یوزال مگ</title>
	<atom:link href="https://yuzal.com/mag/tag/%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://yuzal.com/mag</link>
	<description>مجله مواد غذایی و آموزشی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 17 Dec 2018 18:10:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.7.3</generator>
	<item>
		<title>آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:21:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آدم نمیشیم]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=302</guid>

					<description><![CDATA[<p>آدم نمیشیم داستانی که باید بارها خوانده شود. صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-33/">آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آدم نمیشیم داستانی که باید بارها خوانده شود.</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-316 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-234x300.jpg" alt="ما آدم نمیشیم" width="234" height="300" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-234x300.jpg 234w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14.jpg 235w" sizes="(max-width: 234px) 100vw, 234px" /></a></p>
<p>صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «<a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">برادر ما آدم نمی‌شیم</a>!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:</p>
<p>«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»</p>
<p>من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:</p>
<p>– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!</p>
<p>پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم.</p>
<p>مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.</p>
<p>خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم، داد زدم:</p>
<p>– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم… اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده… مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:</p>
<p>– نخیر ما آدم نمی‌شیم… انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…</p>
<div class="JKnw09as">
<div></div>
</div>
<p>هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:</p>
<p>– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…</p>
<p>پیرمرد تبسمی کرد و گفت:</p>
<p>– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟</p>
<p>صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…</p>
<p>زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، کنار تخت نشست. اولین حرفی که زد:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…</p>
<p>من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد، گفت:</p>
<p>– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟</p>
<p>و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:</p>
<p>– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.</p>
<p>هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک که با شرح و بسط تمام تعریف کرد. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!</p>
<p>– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…</p>
<p>گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.</p>
<p>گفتم: کاملا صحیحه.</p>
<p>تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:</p>
<p>– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>گفتم: بعله!</p>
<p>این بابای منتقد، نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.</p>
<p>غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.</p>
<p>– به چه کاری مشغولی؟</p>
<p>– می‌خواهم داستانی بنویسم…</p>
<p>– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟</p>
<p>– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…</p>
<p>– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوصی دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده، بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:</p>
<p>– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:</p>
<p>– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنین چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیست. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده، ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.</p>
<p>او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:</p>
<p>– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:</p>
<p>خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:</p>
<p>– چه‌طوری؟</p>
<p>گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.</p>
<p>روی تخت نشست و گفت:</p>
<p>– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…</p>
<p>برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.</p>
<p>از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟</p>
<p>– گفتم نه…</p>
<p>– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن: Time is money</p>
<p>آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.</p>
<p>هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه – که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن- لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.</p>
<p>اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.</p>
<p>موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:</p>
<p>جان من؛ ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.</p>
<p>گفتم:</p>
<p>– کاملا صحیحه…</p>
<p>غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.</p>
<p>« -بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»</p>
<p>این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:</p>
<p>خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟</p>
<p>گفتم: هیچ‌چی.</p>
<p>اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:</p>
<p>– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.</p>
<p>بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:</p>
<p>– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…</p>
<p>فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.</p>
<p>آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:</p>
<p>– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:</p>
<p>«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:</p>
<p>– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.</p>
<p>با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:</p>
<p>– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.</p>
<p>آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.</p>
<p>صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:</p>
<p>– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…</p>
<p>– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:</p>
<p>چرا ما آدم نمی‌شیم…</p>
<p>حالا هر که جلوی من عصبانی بشه و بگه:</p>
<p>– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:</p>
<p>– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!</p>
<p>تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.</p>
<p>اگر از این سبک داستانها لذت میبرید با ما در میان بگذارید</p>
<p>داستان ما آدم نمیشیم طنز تلخ اجتماعی شاهکار عزیز نسین میباشد .</p>
<p>مجموعه<strong> یوزال مگ</strong></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-33/">آدم نمیشیم داستانی شاهکار از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-33/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[یک جفت جوراب زنانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=305</guid>

					<description><![CDATA[<p>یک جفت جوراب زنانه بسیار جالب اثر ماندگار عزیز نسین هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>یک جفت جوراب زنانه بسیار جالب اثر ماندگار <a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">عزیز نسین</a><br />
</strong></p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone size-medium wp-image-303" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7-300x194.jpg" alt="" width="300" height="194" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7-300x194.jpg 300w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/81479b3f59dd45d4953f54500c8b6fd7.jpg 640w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a></p>
<p>هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!</p>
<p>سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!</p>
<p>پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد: وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین</p>
<p>یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟</p>
<p>تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می</p>
<p>خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!</p>
<p>رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت</p>
<p>این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه</p>
<p>خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!</p>
<p>چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی</p>
<p>فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی</p>
<p>می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!<br />
اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد.</p>
<p>تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!</p>
<p>اگر از این سبک داستانها لذت میبرید با ما در میان بگذارید.</p>
<p>داستان یک جفت جوراب زنانه عزیز نسین .</p>
<p>اگر تمایل به مطالعه داستانهایی از قبیل یک جفت جوراب زنانه میباشید با نظرات خود اطلاع رسانی فرمایید</p>
<p>مجموعه <a href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">یک جفت جوراب زنانه اثر عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-32/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فیلم و کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[سواره ها و پیاده ها]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=308</guid>

					<description><![CDATA[<p>سواره ها و پیاده ها شاهکاری از عزیز نسین سواره ها و پیاده ها با یکی از دوستانم سوار تاکسی</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-31/">داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div class="page-title title-center">
<div class="wf-wrap">
<div class="wf-table">
<div class="wf-td">
<h1 class="entry-title">سواره ها و پیاده ها شاهکاری از عزیز نسین</h1>
</div>
</div>
</div>
</div>
<div id="main" class="sidebar-right">
<div class="wf-wrap">
<div class="wf-container-main">
<div id="content" class="content">
<article id="post-17807" class="post-17807 post type-post status-publish format-standard has-post-thumbnail hentry category-literary category-best category-advice tag-5736 tag-5738 tag-5741 tag-5733 tag-5734 tag-5739 tag-5667 tag-5737 tag-5735 tag-5740">
<h3>سواره ها و پیاده ها</h3>
<p>با یکی از دوستانم سوار تاکسی شدیم… از سر و روی راننده مثل باران عرق می ریخت.</p>
<p>دوستم عابرینی را که در وسط خیابان راه می رفتند نشان داد و گفت: این ها را خوب نگاه کن… انگار دارن توی پیاده رو های شانزلیزه قدیم میزنن.</p>
<p>من هم در تایید حرف های دوستم گفتم: اسم خودشان را هم آدمهای متمدن گذاشتن….</p>
<p>تاکسی مقدار دیگه ای رفت، یکنفر که می خواست از اتوبوس پیاده شود چیزی نمانده بود زیر تاکسی برود! .</p>
<p>راننده محکم روی ترمز زد و مسافرین مثل اینکه به حضور بزرگان رسیده اند تعظیم کنان دو سه بار جلو و عقب رفتند. دوستم به شخصی که نزدیک بود زیر تاکسی برود گفت: آقا چرا جلویت را نگاه نمی کنی ؟</p>
<p>قبل از اینکه یارو جوابی بدهد راننده گفت: ه…ه…و…ش…ش، یابو!…</p>
<p>تاکسی دوباره راه افتاد… دوستم گفت: وقتی ما راه رفتن بلد نیستیم چه انتظاری داریم؟</p>
<p>دنباله حرف دوستم من هم گفتم: تا نظم و ترتیب را یاد نگیریم به هیچ جایی نمی رسیم!</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-32/">خانم جوان</a> و زیبایی که دست بچه اش را گرفته بود بدون توجه به چراغ قرمز و اخطار پلیس راهنمایی از پیاده رو وارد خیابان شد، وقتی از جلوی تاکسی ما گذشت گلگیر ماشین به باسن خانم خورد، خانم روزی زمین دراز کشید و مثل کسی که می خواهد عکس یادگاری بگیرد با یک ژست رمانتیک روی زمین نشسته و ما را نگاه می کرد و به گمانم فحش می داد. راننده دنده را عوض کرد و گازش را گرفت و رفت و می گفت اگر ده بیست تا از اینها را ماشین ها زیر کنن و جریمه نشوند بقیه راه رفتن را یاد می گیرند. که ناگهان مسافر بغل دستی داد کشید: هووووش ش  ش حیوان حواست کجاست؟ دوستم به گمان اینکه مسافر بغل دستی به او فحش می دهد گفت: چخه !!… بعد که فهمید مسافر بغل دستی به یکی از عابران فحش داده، رفیق بنده هم وانمود کرد که به شخصی که بی هوا پرید جلوی ماشین فحش داده است. راننده گفت کوچکشان یکجور… بزرگش هم یه جور دیگه…</p>
<p>من و دوستم از تاکسی پیاده شدیم، خانه ی ما چند کوچه آن طرف تر بود.</p>
<p>دوستم کنار من راه می رفت… هنوز دو سه قدم از تاکسی دور نشده بودیم… ناگهان مثل اینکه کسی لنگ او گرفت از زمین بلند کرد و دو متر آنطرف تر به زمین زد. راننده تازه شاکیست و به ما می گوید که مردیکه از جان خودت سیر شده ای به درک… برای ما شر درست نکن. و بعد دوباره سوار تاکسی شد و رفت. دوستم می گفت: دوست عزیز اینها تقصیر ندارند… قصی اون هاس که به اینها گواهینامه دادن. که ناگهان ماشینی به سرعت داشت به سمت ما می آمد… نمیدانم تا به حال برایتان پیش آمده توی پیاده روی شلوغ دو نفر که از روبرو می آیند و هر دو عجله دارند زودتر بروند وقتی شاخ به شاخ می شوند چطور گیچ و دستپاچه مرتب اینطرف و آنطرف می روند ؟! من و ماشین هم سواری هم همچنین وضعی پیدا کرده بودیم… من به هر طرف که می رفتم آن ماشین احمق هم به همان سمت می آمد. راننده به ما می گفت چرا مگه از راه پیاده رو بروید مگه چه می شود ؟؟ گوساله ها… ما هم به راننده گفتیم تو اگه آدم بشی مگه چی میشه؟؟</p>
<p>بعله دوست عزیز… مسافرین ماشین ها و راننده ها مرتب به عابرین پیاده غر می زنند عابرین هم از دست راننده ها شکایت دارند. راننده ها می گویند این عابرین چقدر قوانین را رعایت نمی کنند و عابرین هم می گویند این راننده ها چقدر بد رانندگی می کنند اینها که راننده نیستند، اینها …. اند.</p>
<p>حقیقت این است که به قول معروف “سوار از پیاده خبر ندارد و سیر از گرسنه”</p>
<p>به نظر آنهایی که توی ماشین هستند عابرین پیاده مقصر اند و به عقیده ی عابرین پیاده هم مسئول این وضع راننده ها هستند.</p>
<p>هر دو حق دارند… همه ی ما وقتی سوار هستیم به عابرین “غر” می زنیم و وقتی پیاده هستیم به راننده ها غر میزنیم.</p>
<p>همه جای مملکت همین است.</p>
<p>تا مسئول هستیم مقصر مردم اند ولی حالا که کاره ای نیستیم… مقصر مسئولان اند… همه چیز باید از بالا درست شود…</p>
<p>وقتی کسی جزء حزب اقلیت از اعضا حزب اکثریت انتقاد می کند ولی به محض اینکه اقلیت حکومت را به دست می گیرد وضع افراد آن حزب هم درست معکوس می شود. این بار افراد حزب اکثریت سابق و اقلیت فعلی شروع به انتقاد از کارها و برنامه های حزب حکومتی می کنند! و می گویند: “قولی را که برای به قدرت رسیدن می دادند عمل نمی کنند” آخه چطور به قولشان عمل کنند حالا که (سوار) هستند.</p>
<p>مردم هم به حزب دولتی سابق که حالا از کار افتاده است و اعضا آن جزء مخالفان کشوراند می گویند: “درست عکس حرف های دیروزشان می زنند…”</p>
<p>چطور نگویند چون امروز جزء عابری پیاده ی روی زمین اند. و منتظر اند که سوار ها پیاده شوند و آنها سوار شوند.</p>
<p>و همین جور تاریخ یک مملکت می گذرد…</p>
<p>سواره ها و پیاده ها شاهکار عزیز نسین</p>
<p><a href="https://yuzal.com/mag"><img loading="lazy" class="alignnone wp-image-313 size-medium" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631-217x300.jpg" alt="سواره ها پیاده ها" width="217" height="300" srcset="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631-217x300.jpg 217w, https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/first_111617-2401631.jpg 433w" sizes="(max-width: 217px) 100vw, 217px" /></a></p>
<p>مجله مواد غذایی یوزال مگ</p>
</article>
</div>
</div>
</div>
</div>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-31/">داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-31/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[مگس آتیش پاره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=312</guid>

					<description><![CDATA[<p>عزیز نسین / هفته قبل یکی از کتاب های عزیز نسین رو به نام &#8220;مگس آتش پاره&#8221; با ترجمه ثمین</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-30/">مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">عزیز نسین / هفته قبل یکی از کتاب های عزیز نسین رو به نام &#8220;<a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">مگس</a> آتش پاره&#8221; با ترجمه ثمین باغچه بان خواندم. عزیز نسین یکی از نویسندگانیه که من از دوران نوجوانی باهاش آشنا شدم و اولین کتاب هم &#8220;بچه های آخرالزمان&#8221; بود که در کتابخانه خانه ما موجود بود (به همراه&#8221; موخوره&#8221; و &#8220;مگه تو مملکت شما خر نیست&#8221; ) و خیلی هم کیف می کردم و هرچند بعضی از ظرایف کار رو هم شاید متوجه نمی شدم&#8230; </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">فکر می کنم طنز های سیاسی و اجتماعی عزیز نسین در سالهای دهه پنجاه و شصت به این علت <a href="https://tavaana.org/fa/Aziz_Nesin">طرفدار</a> داشت که خیلی این طنزها برای ما غریبه نبود یعنی ما هم در آن سالها همین مشکلات را داشتیم. خوشبختانه اینجا الان با 30 سال پیش فرقی نکرده و هنوز هم به دل می نشینه. دلم برای شهروندان ترکیه می سوزه چون با تغییراتی که کردند احتمالاٌ برخی از داستانهای نسین براشون قابل درک نیست و به تاریخ ادبیاتشون پیوسته است ولی ظاهراٌ برای ما جاودانه خواهد ماند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یک مشکلی که مجموعه داستانهای نسین توی ایران دارد بی در و پیکر بودن نشر کتاب در ایران بود به طوریکه ده ها کتاب چاپ شده ولی داستانهای مشترک داخلشون زیاده مثلاٌ 12 کتاب تبدیل به 30 کتاب شده است. علاوه بر آن بعضی موارد داستانهایی که متعلق به نسین نیست ولی به همون سبک نوشته شده در کنارشون چاپ شده است. در ذهنم هست که جایی خودش اشاره کرده بود که نویسندگانی به این خوبی چرا به نام خودشون داستانشان را منتشر نمی کنند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">این کتاب خیلی به من نچسبید ولی دو سه تا داستان خوب داشت . نچسبید چون تعدادی از داستانها را قبلاٌ در مجموعه های دیگری دیده بودم. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">حالا خلاصه ای از یکی از داستانهای این مجموعه را با توجه به ذهنیت خودم می نویسم  :</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مرد از پاساژ هراسان و مضطرب بیرون پرید و فریاد زد:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">آییییییی عسس عسس یه نفرو دارن می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مردم سریع جمع شدند در میان جمعیت چشمش به چند تا عسس خورد ولی اونا اهمیتی نمی دادند. رفت طرف اولی : سرکار توی این پاساژ چند نفر دارند یه بنده خدایی رو می کشند. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; مگه نمی بینی من عسس ترافیک هستم&#8230; این کار به من ربطی نداره.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">رفت طرف دومی که داشت با یه دست فروش صحبت می کرد و گفت :سرکار اینجا دارند یه نفرو می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; به من مربوط نیست من عسس بلدیه هستم این کار مربوط به شعبه دومه</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; همین طور که داد و فریاد می کرد عسس دیگری از راه رسید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; سرکار شما مربوط به شعبه دوم هستید</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; بله فرمایش</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; خدا رو شکر جناب عسس باشی توی این پاساژ دارن سر یکی رو می برند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; آهان&#8230; به من مربوط نیست من مال دایره سرقت هستم این مربوط میشه به دایره جنایی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چند لحظه بعد چشمش به عسس دیگری خورد و رفت طرف اون</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; سرکار شما مال شعبه دوم هستید؟ بله . مربوط به دایره جنایی هستید؟ بله</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; خدا رو شکر&#8230; سرکار دارند یه نفرو توی این پاساژ می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; ببخشید من الان مرخصیم به من مربوط نمیشه</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;. (چند تا عسس دیگر هم بودند که من برای پرهیز از اطاله کلام و آرتروز انگشتان حذف می کنم)</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مرد همین طور داد می زد و مردم هم ایستده بودند و تماشا می کردند یکی از میان جمعیت در گوشش گفت که اینجوری عسس پیدا نمیشه برو وسط داد بزن این چه مسخره بازیه تا پیداشون بشه &#8230; مرد رفت وسط خیابان و داد زد بابا این چه مسخره بازییه اینجا&#8230; می خواست بازم فریاد بزنه که فرصت نشد چون از میان جمعیت چند نفر جدا شدند و دوان دوان به طرفش اومدند که یالا بریم کمیسری</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; مگه شما هم عسسید</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; بله عسس مخفی گزمه سیاسی و شروع کردند به سوت زدن</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">با صدای سوت عسس ترافیک و عسس بلدیه پریدند دستاش رو گرفتند و عسسی که توی مرخصی بود دوان دوان اومد بهش دست بند زد و سریع یه ماشین پلیس اومد و اونو به طرف ماشین هل دادند. برگشت به جمعیت نگاه کرد. چشمش به مردی که بهش توصیه کرده بود افتاد که داشت لبخند می زد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> &#8211; شما هم عسس هستید؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; نه من شرطه ویژه هستم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سوار ماشینش کردند و هنگامی که از جلوی پاساژ رد می شدند مردی زخمی داشت در خون خودش دست و پا می زد. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> مرد زیر لب گفت حیف</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عسس ترافیک گفت : فامیلتونه؟ مرد گفت نه نمی شناختمش فقط از روی انسانیت داشتم عسسو خبر می کردم</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عسس بلدیه گفت تو رو که رسوندیم کمیسری باید زود برگردم جریمه اش بکنم چون خونش خیابون رو کثیف کرده.</span></p>
<p dir="rtl"><img loading="lazy" class="alignnone size-thumbnail wp-image-316" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-150x150.jpg" alt="عزیز نسین" width="150" height="150" /></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-30/">مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جای نشستن نوشته عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[جای نشستن]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=315</guid>

					<description><![CDATA[<p>جای نشستن نوشته ای از شاهکار عزیز نسین میباشد که با زبان طنز دردهای اجتماع را بیان میکند زن و</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">جای نشستن نوشته عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جای نشستن نوشته ای از شاهکار <strong>عزیز نسین</strong> میباشد که با زبان طنز دردهای اجتماع را بیان میکند</p>
<p>زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها پر از <a href="https://yuzal.com/mag/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-1/" target="_blank" rel="noopener">نقشه</a> زمین های فروشی و آگهی آپارتمان های اجاره ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود، عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می کرد. دومی که داشت با تلفن حرف می زد، کچل بود.<br />
مرد عینکی سرش را از توی روزنامه بلند کرد، قد و بالای زن و شوهر را دید زد و پرسید: …..</p>
<p>….. – فرمایشی داشتید؟!</p>
<p>قبل از این که زن و شوهر حرفی بزنند دو تا شریک به روی هم نگاه کردند و با چشم و ابرو به هم فهماندند «فایده نداره! …». شوهر با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت:</p>
<p>&#8211; یک آپارتمان دو سه اتاقه می خواهیم …</p>
<p>مرد عینکی پرسید:</p>
<p>&#8211; فروشی باشد؟</p>
<p>&#8211; نه، کرایه ای …</p>
<p>مرد عینکی اخم هاشو تو هم کرد و مشغول روزنامه خواندن شد … کچله پرسید:</p>
<p>&#8211; اجاره اش در چه حدود باشه؟</p>
<p>&#8211; در حدود ششصد لیره …</p>
<p>&#8211; تا هشتصد می تونین بدین؟</p>
<p>زن و شوهر با سر اشاره مثبت کردند … و بنگاهی گفت:</p>
<p>&#8211; بفرمایید بنشینین تا دلال ها بیان ببرن نشونتون بدن …</p>
<p>تو دفتر هست تا جای نشستن بود. یک کاناپه بزرگ بالای دفتر و پنج تا صندلی چوبی جلوی در قرار داشت …</p>
<p>زن و شوهر به روی هم نگاه کردند. نگاهشان بدون تصمیم بود. شوهره به طرف یکی از صندلی های چوبی رفت ولی زن چون خیلی خسته بود روی کاناپه نشست … هر دو ساکت و بی حرف مشغول تماشای آگهی ها و نقشه های روی دیوار شدند.</p>
<p>مرد عینکی سرش را از روی روزنامه بلند کرد . به شریکش گفت:</p>
<p>&#8211; طلا باز هم ترقی کرده …</p>
<p>&#8211; معلوم بود ترقی می کنه، مگه من بهت نگفتم سی چهل هزار لیره طلا بخریم. اگه به حرف من گوش داده بودی ده پونزده هزار لیره استفاده می کردیم.</p>
<p>در باز شد. یک زن و مرد آمدند تو. قیافه ی آن ها نشان می داد آدم های پولداری هستند. مرد اندامی چاق و گنده داشت و خانم خوشگل و بلند قد بود.</p>
<p>اول مرد عینکی و بعد هم شریک کچلش جلوی پای آن ها بلند شدند:</p>
<p>&#8211; بفرمایین قربان</p>
<p>مرد چاق و گنده بدون این که به صورت بنگاه دارها نگاه کند همان طوری که به نقشه ها و آگهی های روی دیوار خیره شده بود جواب داد:</p>
<p>&#8211; یک خونه ویلایی بزرگ می خواهیم …</p>
<p>&#8211; قربان فروشی باشد یا کرایه؟</p>
<p>&#8211; کرایه ای …</p>
<p>&#8211; خواهش می کنم بفرمایید بنشینید … یک چایی میل کنید. تا در خدمتتون بریم نشون بدم! ضمن گفتن این حرف ها زیر چشمی به زن اولی که روی کاناپه لم داده بود نگاه کرد …</p>
<p>مرد چاق و گنده با حرکت سر اشاره کرد که نمی نشیند …</p>
<p>بنگاهی کچل پرسید:</p>
<p>&#8211; شوفاژ هم داشته باشه؟</p>
<p>&#8211; مرد چاق با عصبانیت جواب داد:</p>
<p>&#8211; مگه ممکنه یک ویلا شوفاژ نداشته باشد؟! من یک ویلای عالی می خوام!</p>
<p>زن و شوهر اولی به روی یکدیگر نگاه کردند و مرد به زنش اشاره کرد از روی کاناپه بلند بشه بیاد روی صندلی های چوبی بنشیند … زن بدون اراده دستور شوهرش را اطاعت کرد!</p>
<p>بنگاه دار عینکی گفت:</p>
<p>&#8211; قربان یک ویلای عالی داریم اجاره اش شش هزار لیره می شه …</p>
<p>مرد چاق و گنده عصبانی تر جواب داد:</p>
<p>&#8211; من از شما قیمت نخواستم. گفتم ویلاش خوب باشد …</p>
<p>بنگاهی کچل با تردید و ترس گفت:</p>
<p>&#8211; اجاره یک سال را پیش می خواهند!</p>
<p>مرد چاق و گنده از عصبانیت صورتش مثل لبو سرخ شد:</p>
<p>&#8211; شما چرا این قدر از پول حرف می زنید؟ گفتم که پولش مهم نیس!</p>
<p>مرد اولی به زنش اشاره کرد: «پاشو بریم» زنش آهسته بلند شد. شوهر هم از جایش بلند شد … می خواستند بروند پی کارشان در این موقع دلالی که مشتری ها را برای دیدن خانه می برد با دو نفر وارد دفتر شد … و گفت:</p>
<p>&#8211; مشتری ها خانه را پسندیدن ولی صاحبخانه سه ساله اجاره اش را پیش می خواد.</p>
<p>بنگاهی عینکی پرسید:</p>
<p>&#8211; اجاره اش چه قدر شد؟</p>
<p>&#8211; ماهی ده هزار لیره!</p>
<p>&#8211; نتیجه چی شد؟</p>
<p>&#8211; رفتن پول بیارن</p>
<p>زن و شوهر اولی تصمیم گرفتند تا احترامشان باقیست رفع زحمت کنند! با این مشتری ها و این معاملات کلان که داشت انجام می شد کسی دیگر به حرف آن ها گوش نمی داد … مرد دهانش را باز کرد که اجازه مرخصی بخواهد. اما بنگاه دار کچل مهلت نداد و به دلالی که آمده بود زن و مرد پولدار را نشان داد و گفت:</p>
<p>&#8211; با خانم و آقا برو ویلای «کوهیلان» را نشون بده …</p>
<p>مرد چاق و گنده و خانمش با دلال رفتند و بنگاهی عینکی به زن و شوهر اولی گفت:</p>
<p>&#8211; شما یک دقیقه بنشینید الآن برمی گرده …</p>
<p>زن و شوهر دوباره روی صندلی های چوبی نشستند …</p>
<p>در این موقع یک زن چادری و تکیده آمد تو و بدون سلام و علیک گفت:</p>
<p>&#8211; اتاق خالی دارین؟ … بس که گشتم پدرم در آمده … پاهام تاول زده … تو رو خدا یک جای خوبی برای من پیدا کنین.</p>
<p>زن اولی که از خودش بدبخت تر هم می دید از روی صندلی چوبی بلند شد و روی کاناپه نشست …</p>
<p>بنگاه دار کچل گفت:</p>
<p>&#8211; والله اتاق خالی خیلی کمه مادر … چند روز پیش یکی داشتیم گرفتن … بعد هم فکر کرد و ادامه داد:</p>
<p>&#8211; یکی داریم کمی دوره …</p>
<p>&#8211; عیب نداره برادر … اگه زیر زمین هم باشه می خوام …</p>
<p>مرد اولی نگاهی غرورآمیز به زنش کرد و سیگاری آتش زد … بنگاهی عینکی از زنه پرسید:</p>
<p>&#8211; خانم چه قدر کرایه می تونی بدی؟</p>
<p>&#8211; ماهی صد لیره.</p>
<p>بنگاه دار کچل با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.</p>
<p>&#8211; خواهر با صد لیره این روزها برای آدم فاتحه هم نمی خونن …</p>
<p>&#8211; برادر به خدا اینم برامون زور داره … مرد اولی هم از جایش بلند شد و رفت روی کاناپه بغل دست زنش نشست و پاشو انداخت روی پاش و کمی فیس کرد.</p>
<p>زن چادری و بنگاه دار کچل مدتی چانه زدند، وقتی زن غرغر کنان بیرون رفت یک مرد و زن جوان وارد شدند و زن که از رفتارش معلوم بود به شوهرش تسلط کامل دارد گفت:</p>
<p>&#8211; یک خونه مناسب می خواستیم …</p>
<p>بنگاهی <a href="https://tavaana.org/fa/Aziz_Nesin">عینکی</a> با خونسردی پرسید:</p>
<p>&#8211; کرایه اش چند باشه؟</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>این حرف به خانم خیلی بر خورد! با عصبانیت جواب داد:</p>
<p>&#8211; کرایه چیه؟ … می خواهیم بخریم …</p>
<p>مرد عینکی و شریک کچلش مثل فنر جلوی پای زن و شوهر جوان بلند شدند و اشاره به کاناپه کردند:</p>
<p>&#8211; بفرمایین بنشینید …</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>زن و شوهر اولی آرام از روی کاناپه بلند شدند و رفتند دوباره روی صندلی های چوبی نشستند!</p>
<p>شوهر جوان با سر اشاره کرد «نمی نشینیم …» و زنش گفت:</p>
<p>&#8211; ما عجله داریم. مشخصات خونه هایی را که دارید بفرمایید زودتر معامله را تمام کنیم …</p>
<p>بنگاه دار عینکی نقشه ای را روی دیوار نشان داد و گفت:</p>
<p>&#8211; یک خونه ای در خیابان «جنت» داریم که قیمتش هم مناسبه دو میلیون و هشتصد هزار لیره!</p>
<p>زن صدای مخصوصی از دهنش در آورد:</p>
<p>&#8211; پیف! ما خودمان یک ویلا در خیابان جنت داریم که سال هاست خالی افتاده!</p>
<p>زن و شوهر اولی دست و پایشان را کمی جمع کردند و بنگاه دار عینکی دکمه هاش را بست و نقشه ی دیگری را نشان داد:</p>
<p>&#8211; توی خیابان «کوثر» یک ویلای دو هزار متری داریم که هشتصد متر زیربنا داره …</p>
<p>زن جوان پرسید:</p>
<p>&#8211; استخر شنا و زمین تنیس داره؟ …</p>
<p>&#8211; نخیر … ولی خودتان می تونین بسازین …</p>
<p>&#8211; ما وقت و حوصله ی این کارها را نداریم. سالی دو سه ماه این جا هستیم اونم با عمله و بنا سر و کله بزنیم؟!</p>
<p>مرد اولی آهسته و آرام از جاش بلند شد، دست زنش را گرفت و کشید … از در که بیرون رفتند مرد عینکی از شریک کچلش پرسید:</p>
<p>&#8211; اینا کی بودن؟! چی کار داشتن؟</p>
<p>شریکش جواب داد:</p>
<p>&#8211; راستش من هم نفهمیدم … تو بنگاه روزی صد هزار نفر میره و میاد آدم که نمی تونه به حرف همه گوش بده!! انگار این دو تا خل بودند!</p>
<p>منبع: کتاب قلقلک نوشته ی عزیز نسین با ترجمه ی رضا همراه</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p><img loading="lazy" class="alignnone size-thumbnail wp-image-306" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/عزیز_نسین-150x150.jpg" alt="جای نشستن" width="150" height="150" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">جای نشستن نوشته عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
