<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جای نشستن &#8211; یوزال مگ</title>
	<atom:link href="https://yuzal.com/mag/tag/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://yuzal.com/mag</link>
	<description>مجله مواد غذایی و آموزشی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 13 Dec 2018 14:18:39 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.7.4</generator>
	<item>
		<title>جای نشستن نوشته عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[جای نشستن]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=315</guid>

					<description><![CDATA[<p>جای نشستن نوشته ای از شاهکار عزیز نسین میباشد که با زبان طنز دردهای اجتماع را بیان میکند زن و</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">جای نشستن نوشته عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جای نشستن نوشته ای از شاهکار <strong>عزیز نسین</strong> میباشد که با زبان طنز دردهای اجتماع را بیان میکند</p>
<p>زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها پر از <a href="https://yuzal.com/mag/%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%87%db%8c%da%86-%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-1/" target="_blank" rel="noopener">نقشه</a> زمین های فروشی و آگهی آپارتمان های اجاره ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود، عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می کرد. دومی که داشت با تلفن حرف می زد، کچل بود.<br />
مرد عینکی سرش را از توی روزنامه بلند کرد، قد و بالای زن و شوهر را دید زد و پرسید: …..</p>
<p>….. – فرمایشی داشتید؟!</p>
<p>قبل از این که زن و شوهر حرفی بزنند دو تا شریک به روی هم نگاه کردند و با چشم و ابرو به هم فهماندند «فایده نداره! …». شوهر با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت:</p>
<p>&#8211; یک آپارتمان دو سه اتاقه می خواهیم …</p>
<p>مرد عینکی پرسید:</p>
<p>&#8211; فروشی باشد؟</p>
<p>&#8211; نه، کرایه ای …</p>
<p>مرد عینکی اخم هاشو تو هم کرد و مشغول روزنامه خواندن شد … کچله پرسید:</p>
<p>&#8211; اجاره اش در چه حدود باشه؟</p>
<p>&#8211; در حدود ششصد لیره …</p>
<p>&#8211; تا هشتصد می تونین بدین؟</p>
<p>زن و شوهر با سر اشاره مثبت کردند … و بنگاهی گفت:</p>
<p>&#8211; بفرمایید بنشینین تا دلال ها بیان ببرن نشونتون بدن …</p>
<p>تو دفتر هست تا جای نشستن بود. یک کاناپه بزرگ بالای دفتر و پنج تا صندلی چوبی جلوی در قرار داشت …</p>
<p>زن و شوهر به روی هم نگاه کردند. نگاهشان بدون تصمیم بود. شوهره به طرف یکی از صندلی های چوبی رفت ولی زن چون خیلی خسته بود روی کاناپه نشست … هر دو ساکت و بی حرف مشغول تماشای آگهی ها و نقشه های روی دیوار شدند.</p>
<p>مرد عینکی سرش را از روی روزنامه بلند کرد . به شریکش گفت:</p>
<p>&#8211; طلا باز هم ترقی کرده …</p>
<p>&#8211; معلوم بود ترقی می کنه، مگه من بهت نگفتم سی چهل هزار لیره طلا بخریم. اگه به حرف من گوش داده بودی ده پونزده هزار لیره استفاده می کردیم.</p>
<p>در باز شد. یک زن و مرد آمدند تو. قیافه ی آن ها نشان می داد آدم های پولداری هستند. مرد اندامی چاق و گنده داشت و خانم خوشگل و بلند قد بود.</p>
<p>اول مرد عینکی و بعد هم شریک کچلش جلوی پای آن ها بلند شدند:</p>
<p>&#8211; بفرمایین قربان</p>
<p>مرد چاق و گنده بدون این که به صورت بنگاه دارها نگاه کند همان طوری که به نقشه ها و آگهی های روی دیوار خیره شده بود جواب داد:</p>
<p>&#8211; یک خونه ویلایی بزرگ می خواهیم …</p>
<p>&#8211; قربان فروشی باشد یا کرایه؟</p>
<p>&#8211; کرایه ای …</p>
<p>&#8211; خواهش می کنم بفرمایید بنشینید … یک چایی میل کنید. تا در خدمتتون بریم نشون بدم! ضمن گفتن این حرف ها زیر چشمی به زن اولی که روی کاناپه لم داده بود نگاه کرد …</p>
<p>مرد چاق و گنده با حرکت سر اشاره کرد که نمی نشیند …</p>
<p>بنگاهی کچل پرسید:</p>
<p>&#8211; شوفاژ هم داشته باشه؟</p>
<p>&#8211; مرد چاق با عصبانیت جواب داد:</p>
<p>&#8211; مگه ممکنه یک ویلا شوفاژ نداشته باشد؟! من یک ویلای عالی می خوام!</p>
<p>زن و شوهر اولی به روی یکدیگر نگاه کردند و مرد به زنش اشاره کرد از روی کاناپه بلند بشه بیاد روی صندلی های چوبی بنشیند … زن بدون اراده دستور شوهرش را اطاعت کرد!</p>
<p>بنگاه دار عینکی گفت:</p>
<p>&#8211; قربان یک ویلای عالی داریم اجاره اش شش هزار لیره می شه …</p>
<p>مرد چاق و گنده عصبانی تر جواب داد:</p>
<p>&#8211; من از شما قیمت نخواستم. گفتم ویلاش خوب باشد …</p>
<p>بنگاهی کچل با تردید و ترس گفت:</p>
<p>&#8211; اجاره یک سال را پیش می خواهند!</p>
<p>مرد چاق و گنده از عصبانیت صورتش مثل لبو سرخ شد:</p>
<p>&#8211; شما چرا این قدر از پول حرف می زنید؟ گفتم که پولش مهم نیس!</p>
<p>مرد اولی به زنش اشاره کرد: «پاشو بریم» زنش آهسته بلند شد. شوهر هم از جایش بلند شد … می خواستند بروند پی کارشان در این موقع دلالی که مشتری ها را برای دیدن خانه می برد با دو نفر وارد دفتر شد … و گفت:</p>
<p>&#8211; مشتری ها خانه را پسندیدن ولی صاحبخانه سه ساله اجاره اش را پیش می خواد.</p>
<p>بنگاهی عینکی پرسید:</p>
<p>&#8211; اجاره اش چه قدر شد؟</p>
<p>&#8211; ماهی ده هزار لیره!</p>
<p>&#8211; نتیجه چی شد؟</p>
<p>&#8211; رفتن پول بیارن</p>
<p>زن و شوهر اولی تصمیم گرفتند تا احترامشان باقیست رفع زحمت کنند! با این مشتری ها و این معاملات کلان که داشت انجام می شد کسی دیگر به حرف آن ها گوش نمی داد … مرد دهانش را باز کرد که اجازه مرخصی بخواهد. اما بنگاه دار کچل مهلت نداد و به دلالی که آمده بود زن و مرد پولدار را نشان داد و گفت:</p>
<p>&#8211; با خانم و آقا برو ویلای «کوهیلان» را نشون بده …</p>
<p>مرد چاق و گنده و خانمش با دلال رفتند و بنگاهی عینکی به زن و شوهر اولی گفت:</p>
<p>&#8211; شما یک دقیقه بنشینید الآن برمی گرده …</p>
<p>زن و شوهر دوباره روی صندلی های چوبی نشستند …</p>
<p>در این موقع یک زن چادری و تکیده آمد تو و بدون سلام و علیک گفت:</p>
<p>&#8211; اتاق خالی دارین؟ … بس که گشتم پدرم در آمده … پاهام تاول زده … تو رو خدا یک جای خوبی برای من پیدا کنین.</p>
<p>زن اولی که از خودش بدبخت تر هم می دید از روی صندلی چوبی بلند شد و روی کاناپه نشست …</p>
<p>بنگاه دار کچل گفت:</p>
<p>&#8211; والله اتاق خالی خیلی کمه مادر … چند روز پیش یکی داشتیم گرفتن … بعد هم فکر کرد و ادامه داد:</p>
<p>&#8211; یکی داریم کمی دوره …</p>
<p>&#8211; عیب نداره برادر … اگه زیر زمین هم باشه می خوام …</p>
<p>مرد اولی نگاهی غرورآمیز به زنش کرد و سیگاری آتش زد … بنگاهی عینکی از زنه پرسید:</p>
<p>&#8211; خانم چه قدر کرایه می تونی بدی؟</p>
<p>&#8211; ماهی صد لیره.</p>
<p>بنگاه دار کچل با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.</p>
<p>&#8211; خواهر با صد لیره این روزها برای آدم فاتحه هم نمی خونن …</p>
<p>&#8211; برادر به خدا اینم برامون زور داره … مرد اولی هم از جایش بلند شد و رفت روی کاناپه بغل دست زنش نشست و پاشو انداخت روی پاش و کمی فیس کرد.</p>
<p>زن چادری و بنگاه دار کچل مدتی چانه زدند، وقتی زن غرغر کنان بیرون رفت یک مرد و زن جوان وارد شدند و زن که از رفتارش معلوم بود به شوهرش تسلط کامل دارد گفت:</p>
<p>&#8211; یک خونه مناسب می خواستیم …</p>
<p>بنگاهی <a href="https://tavaana.org/fa/Aziz_Nesin">عینکی</a> با خونسردی پرسید:</p>
<p>&#8211; کرایه اش چند باشه؟</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>این حرف به خانم خیلی بر خورد! با عصبانیت جواب داد:</p>
<p>&#8211; کرایه چیه؟ … می خواهیم بخریم …</p>
<p>مرد عینکی و شریک کچلش مثل فنر جلوی پای زن و شوهر جوان بلند شدند و اشاره به کاناپه کردند:</p>
<p>&#8211; بفرمایین بنشینید …</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>زن و شوهر اولی آرام از روی کاناپه بلند شدند و رفتند دوباره روی صندلی های چوبی نشستند!</p>
<p>شوهر جوان با سر اشاره کرد «نمی نشینیم …» و زنش گفت:</p>
<p>&#8211; ما عجله داریم. مشخصات خونه هایی را که دارید بفرمایید زودتر معامله را تمام کنیم …</p>
<p>بنگاه دار عینکی نقشه ای را روی دیوار نشان داد و گفت:</p>
<p>&#8211; یک خونه ای در خیابان «جنت» داریم که قیمتش هم مناسبه دو میلیون و هشتصد هزار لیره!</p>
<p>زن صدای مخصوصی از دهنش در آورد:</p>
<p>&#8211; پیف! ما خودمان یک ویلا در خیابان جنت داریم که سال هاست خالی افتاده!</p>
<p>زن و شوهر اولی دست و پایشان را کمی جمع کردند و بنگاه دار عینکی دکمه هاش را بست و نقشه ی دیگری را نشان داد:</p>
<p>&#8211; توی خیابان «کوثر» یک ویلای دو هزار متری داریم که هشتصد متر زیربنا داره …</p>
<p>زن جوان پرسید:</p>
<p>&#8211; استخر شنا و زمین تنیس داره؟ …</p>
<p>&#8211; نخیر … ولی خودتان می تونین بسازین …</p>
<p>&#8211; ما وقت و حوصله ی این کارها را نداریم. سالی دو سه ماه این جا هستیم اونم با عمله و بنا سر و کله بزنیم؟!</p>
<p>مرد اولی آهسته و آرام از جاش بلند شد، دست زنش را گرفت و کشید … از در که بیرون رفتند مرد عینکی از شریک کچلش پرسید:</p>
<p>&#8211; اینا کی بودن؟! چی کار داشتن؟</p>
<p>شریکش جواب داد:</p>
<p>&#8211; راستش من هم نفهمیدم … تو بنگاه روزی صد هزار نفر میره و میاد آدم که نمی تونه به حرف همه گوش بده!! انگار این دو تا خل بودند!</p>
<p>منبع: کتاب قلقلک نوشته ی عزیز نسین با ترجمه ی رضا همراه</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p>جای نشستن</p>
<p><img loading="lazy" class="alignnone size-thumbnail wp-image-306" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/عزیز_نسین-150x150.jpg" alt="جای نشستن" width="150" height="150" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">جای نشستن نوشته عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-29/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
