<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مگس آتیش پاره &#8211; یوزال مگ</title>
	<atom:link href="https://yuzal.com/mag/tag/%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://yuzal.com/mag</link>
	<description>مجله مواد غذایی و آموزشی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 16 Dec 2018 09:29:17 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.7.4</generator>
	<item>
		<title>مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</title>
		<link>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/</link>
					<comments>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[hamid]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Nov 2018 15:20:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز نسین]]></category>
		<category><![CDATA[مگس آتیش پاره]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://yuzal.com/mag/?p=312</guid>

					<description><![CDATA[<p>عزیز نسین / هفته قبل یکی از کتاب های عزیز نسین رو به نام &#8220;مگس آتش پاره&#8221; با ترجمه ثمین</p>
<p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-30/">مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span lang="FA">عزیز نسین / هفته قبل یکی از کتاب های عزیز نسین رو به نام &#8220;<a href="https://yuzal.com/mag/__trashed-29/">مگس</a> آتش پاره&#8221; با ترجمه ثمین باغچه بان خواندم. عزیز نسین یکی از نویسندگانیه که من از دوران نوجوانی باهاش آشنا شدم و اولین کتاب هم &#8220;بچه های آخرالزمان&#8221; بود که در کتابخانه خانه ما موجود بود (به همراه&#8221; موخوره&#8221; و &#8220;مگه تو مملکت شما خر نیست&#8221; ) و خیلی هم کیف می کردم و هرچند بعضی از ظرایف کار رو هم شاید متوجه نمی شدم&#8230; </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">فکر می کنم طنز های سیاسی و اجتماعی عزیز نسین در سالهای دهه پنجاه و شصت به این علت <a href="https://tavaana.org/fa/Aziz_Nesin">طرفدار</a> داشت که خیلی این طنزها برای ما غریبه نبود یعنی ما هم در آن سالها همین مشکلات را داشتیم. خوشبختانه اینجا الان با 30 سال پیش فرقی نکرده و هنوز هم به دل می نشینه. دلم برای شهروندان ترکیه می سوزه چون با تغییراتی که کردند احتمالاٌ برخی از داستانهای نسین براشون قابل درک نیست و به تاریخ ادبیاتشون پیوسته است ولی ظاهراٌ برای ما جاودانه خواهد ماند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">یک مشکلی که مجموعه داستانهای نسین توی ایران دارد بی در و پیکر بودن نشر کتاب در ایران بود به طوریکه ده ها کتاب چاپ شده ولی داستانهای مشترک داخلشون زیاده مثلاٌ 12 کتاب تبدیل به 30 کتاب شده است. علاوه بر آن بعضی موارد داستانهایی که متعلق به نسین نیست ولی به همون سبک نوشته شده در کنارشون چاپ شده است. در ذهنم هست که جایی خودش اشاره کرده بود که نویسندگانی به این خوبی چرا به نام خودشون داستانشان را منتشر نمی کنند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">این کتاب خیلی به من نچسبید ولی دو سه تا داستان خوب داشت . نچسبید چون تعدادی از داستانها را قبلاٌ در مجموعه های دیگری دیده بودم. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">حالا خلاصه ای از یکی از داستانهای این مجموعه را با توجه به ذهنیت خودم می نویسم  :</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مرد از پاساژ هراسان و مضطرب بیرون پرید و فریاد زد:</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">آییییییی عسس عسس یه نفرو دارن می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مردم سریع جمع شدند در میان جمعیت چشمش به چند تا عسس خورد ولی اونا اهمیتی نمی دادند. رفت طرف اولی : سرکار توی این پاساژ چند نفر دارند یه بنده خدایی رو می کشند. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; مگه نمی بینی من عسس ترافیک هستم&#8230; این کار به من ربطی نداره.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">رفت طرف دومی که داشت با یه دست فروش صحبت می کرد و گفت :سرکار اینجا دارند یه نفرو می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; به من مربوط نیست من عسس بلدیه هستم این کار مربوط به شعبه دومه</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; همین طور که داد و فریاد می کرد عسس دیگری از راه رسید.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; سرکار شما مربوط به شعبه دوم هستید</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; بله فرمایش</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; خدا رو شکر جناب عسس باشی توی این پاساژ دارن سر یکی رو می برند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; آهان&#8230; به من مربوط نیست من مال دایره سرقت هستم این مربوط میشه به دایره جنایی.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">چند لحظه بعد چشمش به عسس دیگری خورد و رفت طرف اون</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; سرکار شما مال شعبه دوم هستید؟ بله . مربوط به دایره جنایی هستید؟ بله</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; خدا رو شکر&#8230; سرکار دارند یه نفرو توی این پاساژ می کشند.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; ببخشید من الان مرخصیم به من مربوط نمیشه</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;. (چند تا عسس دیگر هم بودند که من برای پرهیز از اطاله کلام و آرتروز انگشتان حذف می کنم)</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">مرد همین طور داد می زد و مردم هم ایستده بودند و تماشا می کردند یکی از میان جمعیت در گوشش گفت که اینجوری عسس پیدا نمیشه برو وسط داد بزن این چه مسخره بازیه تا پیداشون بشه &#8230; مرد رفت وسط خیابان و داد زد بابا این چه مسخره بازییه اینجا&#8230; می خواست بازم فریاد بزنه که فرصت نشد چون از میان جمعیت چند نفر جدا شدند و دوان دوان به طرفش اومدند که یالا بریم کمیسری</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; مگه شما هم عسسید</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; بله عسس مخفی گزمه سیاسی و شروع کردند به سوت زدن</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">با صدای سوت عسس ترافیک و عسس بلدیه پریدند دستاش رو گرفتند و عسسی که توی مرخصی بود دوان دوان اومد بهش دست بند زد و سریع یه ماشین پلیس اومد و اونو به طرف ماشین هل دادند. برگشت به جمعیت نگاه کرد. چشمش به مردی که بهش توصیه کرده بود افتاد که داشت لبخند می زد.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> &#8211; شما هم عسس هستید؟</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">&#8211; نه من شرطه ویژه هستم.</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">سوار ماشینش کردند و هنگامی که از جلوی پاساژ رد می شدند مردی زخمی داشت در خون خودش دست و پا می زد. </span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA"> مرد زیر لب گفت حیف</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عسس ترافیک گفت : فامیلتونه؟ مرد گفت نه نمی شناختمش فقط از روی انسانیت داشتم عسسو خبر می کردم</span></p>
<p dir="rtl"><span lang="FA">عسس بلدیه گفت تو رو که رسوندیم کمیسری باید زود برگردم جریمه اش بکنم چون خونش خیابون رو کثیف کرده.</span></p>
<p dir="rtl"><img loading="lazy" class="alignnone size-thumbnail wp-image-316" src="https://yuzal.com/mag/wp-content/uploads/2018/11/zimg_001_14-150x150.jpg" alt="عزیز نسین" width="150" height="150" /></p>
<div style="text-align:center" class="yasr-auto-insert-visitor"></div><p>نوشته <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag/__trashed-30/">مگس آتیش پاره داستانی کوتاه از عزیز نسین</a> اولین بار در <a rel="nofollow" href="https://yuzal.com/mag">یوزال مگ</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://yuzal.com/mag/__trashed-30/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
